معلم روستا

اگر روزی اتفاق افتد که در کلاس درس حاضر نباشم. آن روز در هیچ جای این دنیا حاضر نیستم

شاید وقتی دیگر

سلام

رو سر بنه  به بالین  تنها مرا  رها کن      ترک من  خراب   شب   گرد مبتلا   کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها      خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

مدتی است که در درونم هیچ خبری از آرامش نیست.دیگر شهری شده ام و مختصات آن را یافته ام.

دیگر روستا مرا نمی یابد چون درون این شهر بزرگ گم شده ام.

خسته ام از دست خودم و دیگر هیچ...

هیچ واژه نمی یابم تا از این همه محبت دوستان بتوانم تشکر کنم.

شاید وقتی دیگر

خدانگهدار

 

 
  
نویسنده : معلم ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

سیزده به در

با تمام ناامیدی به سراغ اینترنت رفتم تا شاید اینجا بتوانم برای گرگان بلیط بگیرم. تا بیستم فروردین پر پر بود.توی گزینه ها قطار ساری به چشمم خورد.قطارش را انتخاب کردم .چشمانم از حدقه داشت بیرون می آمد. جا داشت حدود چهارصد نفر.البته کمی بعد فهمیدم چرا.چون ساعت حرکت 6:45 صبح بود آن هم روز سیزدهم فروردین.

چاره ای نداشتم بلیط را خریدم و بسیار هم حسرت خوردم که امسال سیزده فروردین همراه خانواده نیستم.

قطار این بار بارش سبک بود و زیاد به زحمت نیفتاده بود. در واگنی که من بودم بیشتر از انگشتان دو دست مسافر نبود. هوا هم عالی بود و تماشای بیرون تنها کار من بود.

در ایستگاه ورامین مردمان بسیاری با اسباب و وسایل زیاد سوار شدند. های و هوی شان کل واگن را گرفته بود.کودکان فقط در سالن می دویدند.تعجب کردم، چون اسباب همراه آنها اسباب سفر نبود. گاز پیکنیک و زیرانداز و تنقلات و . . . . . .

یکی دو ایستگاه جلوتر که نامش را به خاطر ندارم همه شاد و خندان پیاده شدند.اطراف ایستگاه پر از دار و درخت بود و با صفا . تعدادی هم بساط سیزده به در خود را زیر درختان پهن کرده بودند و داشتند از این طبیعت زیبا لذت می بردند.حالا قضیه را فهمیدم که اینان مسافران طبیعت بودند که با قطار به این مکان زیبا آمده بودند.چه فکر خوبی و چقدر هم با صفاو اقتصادی

طبیعت در مسیر از زیبایی غوعایی به پا کرده بود و من محو تماشا بودم و شیشه پنجره را تا جایی که جا داشت پایین آورده بودم و هوا می خوردم. پیش خودم فکر کردم درست است که در کنار خانواده نیستم ولی لذت دیدن این طبیعت بکر آن هم در این روز با این هوای عالی خیلی بهتر است  تا در اطراف تهران با آن همه شلوغی و ترافیک

ساری که از ایستگاه پیاده شدم به داخل ساختمان ایستگاه وارد نشده بودم که یکی از درجه دارهای نیروی انتظامی  که روبرویم بود صدایم کرد.کمی یکه خوردم ،تا به او رسیدم با لبخندی گفت:خودت را در آینه نگاه کرده ای. شده ای حاجی فیروز.

وقتی در آینه خود را دیدم  تازه فهمیدم که در تونل ها باید شیشه را می بستم تا از دود دیزل در امان باشم.

 

پی نوشت :راه آهن شمال دارای ۹۵ تونل است که طول آن ها در کل به ۲۷ کیلومتر می رسد که بزرگ ترین آن ها تونل گدوک است که طول آن2887متر است. که قطار در زمان سه دقیقه و بیست ثانیه از آن می گذرد.

 

  
نویسنده : معلم ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

سال خواب

زمستان سختی بود. یک هفته در محاصره برف بودیم. عصر برف روب جاده را باز می کرد و دم غروب دوباره بسته می شد. همه چیز یخ زده بود حتی زمان.

بیست و هشتم اسفند هم کلاس برقرار بود.نوبت عصر بود و بچه ها هم با کمی نق و نوق آمده بودند.ساعت حدود دو بعداز ظهر بود که برف سنگینی شروع به باریدن گرفت.تا چشم به هم زدم همه جا سفید شد و . . . .

ساعت چهارو نیم کلاس را تعطیل کردم و پیاده به سمت روستای همجوار که جاده خاکی از کنارش می گذشت روانه شدم. برف سنگین تر شده بود وپاهایم تا مچ داخل برف می رفت.کولاک هم شروع شده بود.به دید من همه چیز به هم ریخته بود ولی به دید طبیعت همه چیز سرجای خودش بود.

به کنار جاده که رسیدم هوا گرگ و میش بود. خدا خدا می کردم تا سریع ماشین گیرم بیایید.چون می دانستم این برف جاده را خواهد بست.در همین حین وانتی آمد.دست بلند کردم و ایستاد.جلو که جا نبود.پشت وانت رفتم و دیدم پر گوسفند است.چاره ای نبود. در آن هوا و اوضاع ، بالای تاج رفتم و نشستم.

حدود یک ساعت در آن بالا با سرما در حال مبارزه بودم.دستانم بر روی میله ها قفل شده بود و به سختی باز می شد.با اینکه تمام صورتم را پوشانده بودم ولی یخ زدن گونه هایم را احساس می کردم.

به جاده اصلی رسیدیم و به هر زحمتی بود پایین آمدم.چنان خود را پوشانده بودم که شک مامور پاسگاه را برانگیخت و در تاریکی هوا به من ایست داد.در جایم میخکوب شدم تا اینکه آمد و قضیه حل شد.

حدود ساعت هفت بود که در اتاقک پاسگاه در کنار بخاری هیزمی گرم شدم و تا حدی سختی ها از یادم رفت.

مدتی نگذشت که یک اتوبوس آمد .از آن ناسیونال های شیشه کوتاه.به سفارش افسر نگهبان سوار شدم. خیالم دیگر راحت شده بود که همه چیز تمام شد.

به گردنه که رسیدیم اوضاع بسیار بد بود. بلدوزر های راهدارخانه هم یخ زده بودند . وفقط یکی فعال بود.هرچه پیشتر می رفتیم .نگرانی ها بیشتر می شد.تا جایی که اتوبوس با زنجیر هم سر خورد و از حرکت بازماند.نه راه پیش داشتیم نه راه پس.شیب تند و کولاک برف همه چیز را به هم گره زده بود.و امکان هیچ حرکتی را نمی داد.

تا صبح چه گذشت خود داستانیست مفصل.تا آفتاب بالا آمد پشت سر بلدوزر به راه افتادیم و آرام آرام از آن شب عجیب فاصله گرفتیم.ساعت ده صبح بود که به شاهرود رسیدم.ماشین برای تهران نبود.به پلیس راه رفتم.هرچه اتوبوس می آمد پر بود و جا نداشت.آخر با دوبرابر قیمت اصلی در محل خواب راننده به تهران رفتم.و هنوز برایم این سوال باقی است که چگونه در اینجا می شود خوابید؟!!!!!

به خانه که رسیدم دیگر نای هیچ کاری را نداشتم.بعد از یک دوش ،خوابیدم و این خواب یک سال به طول انجامید.

مادرم می گفت :ساعت تحویل که صدایت کردم چشمانت را باز کردی و گفتی عیدتان مبارک و باز خوابیدی. ولی من هیچ به یاد ندارم این صحنه ها را

                                            سال نو مبارک.

    انشالله سالی پر از پیشرفت و بهروزی در پیش داشته باشید.

  
نویسنده : معلم ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

میهن پور

حواسش اصلاً توی کلاس نبود .با آن قد کوتاهش سعی میکرد از پنجره بیرون را نگاه کند.کولاک برف شدیدی بود و تا چند متری را بیشتر نمی شد دید.

صدایش کردم و گفتم آقا رضا کجایی؟ حواست کاملاً پرته ها! از دانش آموزهای خوب کلاسم بود و استعداد خوبی داشت.

درس تمام شد و مطمئن بودم چیز زیادی نگرفته. بچه ها در حال حل کردن کاردرکلاس بودند که به سراغش رفتم. اضطراب داشت.علت را جویا شد. اول هیچ نمی گفت.ولی در آخر گفت: آقا اجازه، می شود آقای میهن پور را داخل سالن بیاورم. بیرون کولاک شدیدی است. بنده خدا سردش می شود.

ابتدا یکه خوردم و گفتم.آخه جای آقای میهن پور توی سالنه؟فکر نمی کنی اینجا مدرسه است و مکان آموزشی.ملتمسانه گفت:آقا به خدا یخ می کنه .اون وقت من چکار کنم؟

چند قدم تا ته کلاس رفتم و فکر می کردم که چکار کنم.اصلاً نمی شد آقای میهن پور را داخل سالن مدرسه آورد. نظم مدرسه به هم می خورد.فکر خوبی به نظرم رسید.به کلاس اول رفتم و محمد را صدا کردم.محمد همسایه مدرسه بود.به او گفت که میهن پور را از حیاط مدرسه باز کن و ببر داخل طویله خانه تان تا این حیوانی یخ نزند.

او رفت و کار انجام شد و وقتی به رضا داستان را گفتم.شوق در چشمانش پدیدار شد و با هیجان خاصی شروع کرد به حل تمارین.

رضا از کمر به پایین فلج است و میهن پور هم نام خری است که سرویس اوست و سالهای تحصیلش او را همراهی کرده و یکی از عوامل پیشرفت اوست.چون در بدترین شرایط هم او را به مدرسه آورده است.و همواره همراهش بوده.

رضا هم اکنون دانشجوی دانشگاه آزاد  است و هر ترم به خاطر شاگرد اول شدن تخفیف شهریه می گیرد و این بسیار مهم است،چون خودش خرج تحصیلش را در می آورد.ولی این روزها از میهن پور خبری نیست و یک موتور سیکلت سه چرخ جای او را گرفته است.

  
نویسنده : معلم ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

مربی پرورشی!

شخصیت عجیبی داشت.به هیچ عنوان نمی توانستی رفتارها و گفتارهایش را پیش بینی کنی.گاهی چنان فلسفی حرف می زد که انگار خود ویل دورانت است.چند لحظه بعد چنان کلماتی از زبانش خارج می شد که هیچ لاتی به این راحتی به زبان نمی آورد.

 رفتارش با دانش آموزان خوب نبود و  بچه های معصوم را با بدو بیراه و اسامی ناپسند صدا می کرد.بچه ها هم که جرات گفتن نداشتند.از روی گریه ی یکی از آنها عمق فاجعه را دانستم.

در جلسه معلمان کاملاً غیر مستقیم در مورد حرمت بچه ها و احترام گذاشتن به آنها نظر دادم که همه قبول کردند.و نکته جالب اینکه او بیشتر از همه تایید می کرد .

روز بعد  جلوی در مدرسه ایستاده بود و اخمهایش در هم بود.یکی از بچه ها با ترس داشت از کنارش می گذشت که ناگهان سرش داد زد و گفت:

آقای حیوان ،برو کلاس دیگه

 

بدون ارتباط!:بین من و نیما اتفاقات جالبی رخ می دهد که آنها را در وبلاگی خواهم آورد.تازه شروع کرده ام و اگر وقت کنم ادامه خواهم داد.اما فکر کنم. . . . 

من و نیما          http://i-and-nima.persianblog.ir    

  
نویسنده : معلم ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

دو کاج

در کنار خطوط " سیم پیام " خارج از ده ، دو کاج ، روئیدند

سالیان دراز ، رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند

..........

 

با این دو درخت سالهاست آشنایم،هر بار که از کنارش می گذرم چند دقیقه ای به احوالپرسی می گذرد،همیشه حالشان خوب است و اصلاً گله ای از روزگار ندارند.

منم که همیشه از روزگار شاکیم و تحمل کوچکترین ناملایمی را ندرام.

  
نویسنده : معلم ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

پرواز

هواپیما در ابتدای باند قرار گرفت.بعد از مکثی شروع به حرکت کرد و خیلی سریع سرعتش زیاد شد. چشمم را از کنار پنجره تکان نمی دادم. ناگهان احساس سبکی کردم و دیدم چقدر زیبا داریم از این زمین زمینی جدا می شویم.جداشدن بسیار لذت بخش بود و در بیکرانه ها بودن لذت بخش تر.

مسیر پرواز را می دانستم.باید بعد از حدود سه یا چهار دقیقه چرخشی کامل به سمت چپ می کردیم و پرواز به سمت غرب ادامه می یافت.از کودکی عاشق پرواز بودم و هنوز هم هستم. هنوز در این زمینه مطالعه دارم و بسیاری از کریدورهای پروازی را می دانم.

حدود شش دقیقه ای  گذشت که هنوز ما مستقیم به سمت شرق پرواز می کردیم. مشکوک شدم. کاملاً بر خلاف جهت اصلی در حال پرواز بودیم.به دیگران نگاه کردم. همه مسافران در کمال آرامش نشسته بودند.

مهماندار را صدا کردم. و از او علت را جویا شدم که چرا مسیر تغییر کرده است.وچرا ما در خلاف جهت اصلی  در حال پرواز هستیم؟ بنده خدا چیزی نمی دانست، خانم جوانی بود و فکر کنم تازه استخدام شده بود. رفت تا از سر مهماندار  بپرسید. هنگامی  که برگشت صورتش مانند گچ سفید شده بود.ترس به وضوح در او قابل مشاهده بود.با چشم به من اشاره کرد که چیزی نگو و رفت به سمت انتهای هواپیما.

فهمیدم مشکلی به وجود آمده. ولی هنوز علت را نفهمیده بودم. حواسم را بیشتر جمع کردم .هنوز در حال اوج گیری بودیم که کم شدن توان موتور را از روی صدایش فهمیدم. دانستم که مشکل کمی بیشتر از آن چیزی است که فکر می کردم.

کاملاً می فهمیدم که خلبان در تلاش است که به سمت راست بچرخد تا حداقل به باند برگردد ولی نمی شد. ناگهان صدای موتور سمت راست خیلی کم شد، یکی از مسافران فریاد زد :موتور این طرف خاموش شده. غوغایی به پاشد و ترس به همه حمله ور شد. مهماندار نتوانست آرامشان کند.و این ترس در کل هواپیما رخنه کرد.هنوز خیلی ها جدی بودن قضیه را نفهمیده بودند.و فقط در موجی که راه افتاده بود سرو صدا می کردند.

بلندگو به صدا درآمد و کاپیتان گفت:

مسافران گرامی ،مشکل بسیار کوچکی در هواپیما به وجود آمده که جای نگرانی ندارد.آرامش خود را حفظ کنید و آرام در جای خود بنشینید.انشالله مشکل برطرف خواهد شد.ما به سمت فرودگاه برمی گردیم.

در همین حین هواپیما به سمت راست چرخید و این اتفاق موجب ترس بسیار مسافران شد. بسیاری را دیدم که گریه می کردند و عده ای هم داد و بیداد و تعدادی هم دعا و . . . . جو بسیار ملتهب بود و ترس موج می زد در این فضا

خلبان با کم کردن توان موتور سمت راست چرخش را انجام می داد.بعد از یک چرخش سیصد و شصت درجه، موتور سمت راست به حالت اول برگشت و هواپیما به صورت افقی درآمد کمی هواپیما حالت تعادل به خود گرفت.

بلندگو  روشن شد و خلبان از ما خواست که کمربند ها را ببندیم و مراتب ایمنی را رعایت کنیم. چیزی که زیاد تکرار می کرد حفظ آرامش بود و دعا

بیشتر نگران فرود بودم چون زمان بلند شدن، غرب به شرق بلند شدیم و این یعنی، باد جهتش شرق به غرب است و هواپیما برای Take Off و Landing   نیاز به باد مخالف دارد. با این جهت که حالا به سمت باند می رویم باد موافق ماست. و این یعنی کوبیده شدن هواپیما روی باند.کار خلبان در این مواقع بسیار بسیار سخت است و هواپیمای ما هم که مشکل اصلی اش کنترل آن است.

سرمهماندار که مردی میانسال بود از کنارم می گذشت ، صدایش کردم و به او گفتم . باد موافق را چه می کنید؟ با نگاهی متعجبانه گفت : توکل به خدا می رویم.

آسمان بسیار زیبا بود و پر از ابرهای سفید پنبه ای. دوست داشتم بر روی یکی از آنها بپرم و با دست لمس شان کنم.دوست نداشتم این قدر زود به زمین برگردم. ترسی درون خود احساس نمی کردم  چون در دو حالت ممکن که پیش خواهدآمد.ضرری نیست. چه در زمین باشیم و چه نباشیم.

در تفکراتم غوطه ور بودم که دیدم زمین به ما خیلی نزدیک شده است.دانستم لحظه حساس فراررسیده است.تلاش خلبان در هدایت هواپیما ستودنی بود.بیشتر با پاور هدایت می کرد تا سکان.و این یعنی تبحر بسیار.چرخش ها و لرزشها نشان از این می داد که کنترل این آهن پاره در آسمان چقدر سخت است.

حالت فرود اضطراری داشتیم .یعنی سر بین دو دست و خمیده به سمت جلو و قرار گرفتن در پناه صندلی جلویی. تکانی شدید خبر از زمین داد .آری زمین ما را پذیرفته بود. ترمز ناگهانی همه ما را به صندلی  جلویی کوفت. و درنهایت هواپیما سالم متوقف شد.

این بار افراد بیشتری گریه می کردند. گریه ای که کنترلش را نداشتند. این بار جو بسیار متفاوت بود با چند لحظه قبل.تفاوتی عمیق بین امید و ناامیدی.علت گریه ها در عرض چند ثانیه عوض شد.همه ما آن چیزی را که باید می فهمیدیدم، با گوشت و پوستمان لمس کردیم.دوست نداشتم این فضا را ترک کنم.فضایی که  پر بود از چیزهایی که نمی شود نوشت.صبر کردم همه از هواپیما خارج شوند. با اجازه سر مهماندار به Cockpit رفتم. خلبان و کمک خلبان در حال پر کردن چک لیست هاو گزارشات پرواز بودند.

وقتی سلام کردم و خلبان سرش را  چرخاند، از دیدن چهره اش یکه خوردم. مردی میان سال با ریش های بلند و سفید ،چهره اش بسیار آرام بود.لبخند به لب جواب سلامم را داد.قیافه ای کاملاً عارفانه داشت که بسیار جذبم کرد.

از من پرسید کدام قسمت خدمت می کنم.گفتم معلمم و در سیستم هواپیمایی نیستم. تعجب کرد .در جواب نگاه تعجب آلودش گفتم که از کودکی عاشق پرواز بوده ام.

لبخند معنا داری زد. بعد به خاطر هدایت بسیار عالی اش و فرود متبحرانه در جهت موافق باد با این اوضاع کنترل هواپیما از او تشکر کردم.

نگاهی به من کرد و گفت: من با این هواپیما فرقی ندارم. من کاری نکردم. هدایت دست کس دیگری بود. من فقط نقش وسیله را داشتم.

اگر همه امکانات بود و تمام سیستم ها درست عمل می کرد اگر او نمی خواست، نمی شد. ولی اگر من هم اینجا نبودم و هیچ سیستمی هم درست کار نمی کرد. ولی اگر او می خواست، می شد.

واقعاً عارفی بود در لباس خلبان.خوشا به حالش همیشه در پرواز است. چه در هواپیما چه در هر جای دیگر.

بر روی صندلی سالن انتظار نشسته بودم و به نشست و برخاست هواپیماها نگاه می کردم.فکر می کردم در این نیم ساعت چه چیزهایی بر من گذشت و چه ها دیدم.چه ها احساس کردم و . . . . .

 خدا کند این اتفاقات را فراموش نکنم.

پی نوشت:ATR72 ساخت کشور هلند

 

  
نویسنده : معلم ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

آقا محمد

بیشتر اوقاتم در زنگ های تفریح به صحبت با او در دفتر می گذرد. اطلاعات خوبی دارد و چیزهای زیادی از ایشان یاد می گیرم. موهایش کاملاً سفید شده ولی همچنان همان شور حال جوانی را دارد. مباحث جامعه شناسی را خیلی دوست دارد و بیشتر صحبت هایمان در این راستا است. به خاطر حافظه ی بسیار قوی اش اطلاعاتی که می دهد کاملاً دقیق و کامل است. همیشه به این حافظه اش غبطه می خورم.

مطالعه زیاد می کند و سرش توی کتاب است.تحلیل بسیار خوبی هم دارد و صرفاً فقط نمی خواند بلکه فکر هم می کند و نظر هم می دهد.جامعه اطرافش را هم خوب می شناسد و آسیب شناسی بسیار قوی ای دارد.

چند سالی تا بازنشستگی اش نمانده ولی همراه دخترش در حال ادامه تحصیل در دانشگاه است. به خاطر علاقه ی بسیاری که به جامعه شناسی  دارد هم اکنون دانشجوی کارشناسی همین رشته است و مطمئن هستم که در ادامه آن حتماً موفق خواهد شد.

بسیار آرام است و کارهایش را بسیار دقیق انجام می دهد. همیشه در زنگ آخر که تعطیل می شویم بعد از رفتن بچه ها در یکی از کلاس ها  پیدایش می کنم و از او خداحافظی می کنم.

 چون کار اصلی او تازه با رفتن ما، آغاز می شود.

  
نویسنده : معلم ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

تقدیر

سید از آن آدم های خیلی منظم بود. همه کارش رو حساب بود و برای تمام کارهایش برنامه داشت. معلم پایه پنجم ابتدایی بود و دانش آموزانش از او خیلی حساب می بردند. با تمام این منظم بودن حواسش به شخصیت بچه ها هم بود. بسیاری از کارهایش هنوز الگوی کاری من است.

خداراشکر هنوز بعد از هفده سال تدریس در پایه پنجم ابتدایی همچنان همانطور است و تازه بسیار به روزتر هم شده که این جای بسی مباهات است.

آن سال رئیس حوزه امتحانی سال چهارم دبیرستان، سید بود و من هم منشی حوزه بودم. هنوز یک هفته به شروع امتحانات مانده بود که شب ها با هم به مدرسه می رفتیم و کارها را انجام می دادیم. حساب کنید وقتی امتحانات شروع شد. تمام شماره ها و مهر درس های پاسخ نامه ها  تا پایان امتحانات را انجام داده بودیم.

جلسه امتحان نظم بسیار بالایی داشت و کاملاً در سکوت برگزار می شد. همه هم بر کار خود مسلط بودند .چون سید آنها را انتخاب کرده بود.

امتحان سوم یا چهارم بود که مثل همیشه جلسه در سکوت کامل در حال برگزاری بود. ولی سید کمی عصبی به نظر می رسید و می رفت کنار در ورودی سالن و برمی گشت. بعد از مدتی از سید پرسیدم چرا اینقدر پریشانی؟ گفت چند تا پرستو که کنار در سالن لانه دارند سروصدای زیادی می کنند و ممکن است حواس بچه ها پرت شود.

به او گفتم :مرد مومن زیاد حساس نباش. چندتا پرستو را که بعد از سالی به اینجا آمده اند اذیت نکن.من با آنها صحبت می کنم که بین ساعت هشت تا یازده که امتحان است به لانه نیایند و کمی بیرون با هم پرواز کنند. خنده ای کرد و رفت.

چند روز بعد از استان آمدند بازدید حوزه ما .سه نفر بودند با کت و شلوارهای مرتب و اخمو، به زور سلامی کردند و ما هم به زور پاسخ دادیم. هرچه قدر گشتند تا جایی را بیابند که مچ ما را بگیرند، نشد. معلوم بود که نمی شود، چون سید، رئیس حوزه بود و امکان هر گونه خطایی خیلی کم بود.

بعد از مدتی که مشغول بازرسی بودند یکی از آنها که انگار موفق به کشفی بزرگ شده بود آمد و هر سه نفر در گوش هم چیزهایی گفتند و رفتند دفتر و سید را هم با خود بردند.

بعد از چند دقیقه سید برافروخته بیرون آمد و از در سالن بیرون رفت .عادت داشت زمانی که خیلی عصبانی می شد می زد بیرون تا آرام شود.

جلسه تمام شد و پاکت پاسخ نامه هم مهر و موم و شد و باقی همکاران با سرویس سوالات رفتند .به دفتر بازگشتم و دفتر بازدید را خواندم.

 «متاسفانه در حوزه امتحانی (*) فاصله میزها مناسب نبود که در این مورد به رئیس حوزه تذکر داده شد.»

نگاهی به سید کردم و گفتم که یعنی چه؟ گفت :فاصله ها زیادتر از استاندارد است.

و اینگونه بود که از تلاش های سید و برقراری نظمش در جلسه امتحان کاملاً تقدیر شد.

پ.ن: عکس از گنجشکان همسایه مدرسه است.

  
نویسنده : معلم ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

حلیم

پارکینگ آپارتمان پر بود از آدم .به چند گروه تقسیم شده بودند.عده ای داشتند تنیس روی میز دو نفره بازی می کردند.چند تیم  بودند و تک حذفی بازی می کردند.عده ای در گوشه ای دیگر قلیانی چاق کرده بودند و محیط را بسیار معطر فرموده بودند.گروه دیگری نیز بر روی یک زیر اندازه نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند.

در گوشه ی دیگر دیگ بزرگ مسی بود که فردی میانسال داشت آن را به زحمت به هم می زد.کمکش کردم و کمی به هم زدم .وقتی آن کفگیر بزرگ را درون حلیم به هم می زدم انگار تمام افکارم را داشتم به هم می زدم.که این مراسم برای چیست؟فلسفه ی آن چیست؟

از کجا شروع شده؟ و  . . . . .

اهل اینگونه جاها نیستم و امشب هم به اصرار بسیار یکی از بستگان آمدم.به گوشه ای رفتم و به آدمهایی که می آمدند و هم می زدند و می رفتند نگاه می کردم.مادران ،پدران، دختران و پسران، بسیار می آمدند .از هر قشری بودند.چه در درون آنها می گذرد و به چه منظور این موقع شب به اینجا می آیند و فقط چند ثانیه ای هم می زنند و می روند.در همین افکار سیر می کردم که با صدای صلواتی که برای حاجت گرفتن بود به خود آمدم.

خسته و درمانده به خانه رسیدم .دلم خیلی گرفته بود. خوابم نمی برد.تلویزیون را روشن کردم.فیلم محمد رسول الله (ص)بود و صحنه فتح مکه ،مصطفی عقاد چقدر زیبا این صحنه را ساخت و موسیقی موریس ژار هم چقدر  تاثیرگذاربود.سخنان پیامبر که از زبان بلال جاری بود در هنگام ورود به مکه همچون تازیانه ای بود که بر ذهنم می نواخت.

به هیچ کس آسیب نرسانید.کسی در ها را نشکند. هرکس در خانه است در امان است. و . . . . .

  
نویسنده : معلم ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد